روزهائي به رنگ شفق - قسمت سوم

روزهائي به رنگ شفق 

 قسمت سوم 

مقدمه :

اين مقدمه  را به  پاسداشت شهداي كربلاي 4و5 ، اختصاص ميدهم . بجاست در اين ايام كه اربعين شهداء كربلا  و روزهاي آينده كه 28 صفر و 30 صفر است ،چند جمله اي در اين باره يادآور شوم .

 آنچه كه امروز بيش از هر زمان ديگري ، ذهن ها را معطوف خود داشته  است ، شهدا مي باشند و زمانه ي سوء استفاده از خون و بيرق شهيدان .

شهدا متعلق به گروه و جريان خاصي مخصوصا سياسي نيستند كه اين روزها ، پاسداشتش مخصوص به آن گروه و جريان سياسي خاصي معطوف باشد.

شهدا امتداد يك شاخص در كالبد زمان هستند ، كه آن شاخص ، علل و فلسفه ي قيام امام حسين و يارانش است . بطوريكه ، شهداي ايران و بخصوص شهداء كربلا ، بالاخص سيد وسالار شهيدان حسين بن علي (ع)  متعلق به همه ي بشريت آزادي خواه و حق طلب و عدالتخواه است .واين باعث جاودانگي تاسوعا و عاشورا گشته است .

 حسين نه فقط الگوي شيعيان ايران ، بلكه الگوي شيعيان جهان و الگوي  تمامي مبارزان و آزاديخواهاني است كه بر ضد زور و تزوير -  ظلم  و جور – استبداد و ديكتاتوري – بندگي و بردگي – تملق و چاپلوسي – فقر و بي عدالتي – دروغگوئي و فساد در نبرد نرم ونبرد سخت مشغول ميباشند . او الگوي بشريت است و نام او و يارانش و خط سرخ شهيدانش ، به عنوان برجسته ترين و پرافتخارترين قيام كنندگان ،  در راه آزادي و شرف و حق و عدالت در كالبد زمان تا قيام قيامت ميدرخشد. آنان شاخص عدالتند ، آنان شاخص مبارزه با اقتدارگرايان و خودخواهان و خودكامكان و ستم كاران و ظالمانند و هيچ آشتي اي  بين آنان و يزيديان زمان  برقرار نمي شود .

اين مشخصه راه حسين و شهيدان است .

هيچ گروه سياسي مقتدرو صاحب نفوذ ، با زور و تزوير ، حيله و نيرنگ ، قادر به تملك اين شاخص در طول تاريخ  نبوده است.

پس حسين و شهداء ، شاخصي براي همه ي آزاد انديشان و آزاد مردان و حق جويان عالم هستند .

حسين شاخصي براي مبارزه با حاكمان جبار است .

شهداي تاريخ  ،از جمله  شهداي جنگ تحميلي نيز در امتداد همان راه حسين و آرمان حسين ماندگار تاريخ اند  .

 حرف و حديث و منبر و موعظه و مداحي و سينه زني و زنجير زني و قمه زني و وليمه دادن ، بدون ناديده گرفتن  اين شاخص ها، كاري است عبث ، بي حاصل و بي نتيجه ، كه معرفتي به فلسفه شهيد شدن آنها  از آن حاصل نمي شود و كاريست براي خود و كاسبي خود .

شايد معاويه توانست در مدت بيست سال ، با جعل صدها هزار حديث ،‌ تصرف منابر رسول خدا (ص) ، تسلط بر بلند گوهاي اراجيف پراكني  و در دست گرفتن قدرت حكومتي ، با ترس و هراس مردم و با تزريق پول بيت المال به متملقان و چاپلوسان و سايه سرنيزه ، علي را و خاندان علي را ، خانه نشين كند و كار را  به جائي برساند كه مردم باور كنند علي حتي نماز نمي خواند و فرزند معاويه  يزيد ، حسين را ياغي و خارجي و فتنه گر حكومت اسلاميش به باور مردم بباوراند .

اما  صفحات تاريخ ازعلي و حسين و خاندان رسول الله مي درخشد و در تمام دنيا ،  صدها ميليون انسان آزاده ، دل در گروه  عشق و محبت آنان دارند و امروزها با باران اشك ، ياد و خاطره آنان را زنده نگهميدارند و آنان شاخص حق و عدالت در جهان معرفي ميشوند . اما از معاويه ها و يزيديان چيزي جز خودكامگي و خودخواهي و... باقي نمانده است  وحتي قبور آنها ناشناخته باقي ميماند .

راه حسين و شهداء  ، لبيك گفتن به دعوت خداست .

راه حسين و شهداء ، زخمهاي بدنشان و بي آبي  بعنوان بزرگترين دردشان ، نبوده كه ما مرتب در گوش مردم آن را زمزمه مي كنيم . بلكه نشان دادن ، افكارشان و  فلسفه ي قيامشان و عدم بيعتشان  با ظالمان تاريخ  است .

 

ادامه قسمت دوم :

 

"روزهائي به رنگ شفق" " قسمت سوم :

 

""" امروز 3 بهمن 1365 است ، وارد بيمارستان امام حسين مشهد ميشويم . برادرم دكتراي علوم آزمايشگاهي و سرياز آنجاست . همه جا و همه  را مي شناسد . دكتر شكيبانيا متخصص ارتوپد و مسئول وقت بيمارستان  را به بالينم آورد او منو معاينه كرد . دستور راديوگرافي دادند ، عكسها را ديدند ، گفتند اگر ميزبان خوبي براي اين مهمانهايت  ( تركش ها) باشيد ميتوانيد با دارو منزل برويد و استراحت كنيد.

من  قبول كردم و به سمت شهرستان بجنورد حركت كرديم .

در مسير رفتن به بجنورد ، گزارش نه كامل ،  از خيل شهداي عمليات كربلاي 4و5 شهرستان بجنورد را به اطلاعم رسوندند

اسم هر كس را كه مي پرسيدم  شهيد شده بود .آنهائي كه فاميل من بودند و يا رفت و آمد خانوادگي داريم  .

از جمله :

شهيد سيد مرتضي فخر نبوي  

شهيد سيد مرتضي نظم بجنوردي و برادرش

شهيد سيد احسان نظم بحنوردي

شهيد سيد احسان شاكري

شهيد ابراهيم سيدي

شهيد مجيد مقدادي

شهيد ابراهيم رجيمي و برادرش

شهيد اسماعيل رحيمي

شهيد عبدالرضا زيبائي

شهيد محسن محمدزاده

و اسامي صدها شهيد شهرستان بجنورد كه از ليست نمودن آنها فعلا صرف نظر ميكنم .

 به بجنورد كه رسيدم خيلي از خانواده هاي رزمند گاني كه من را مي شناختن ، سراغم آمدند و سراغ عزيزانشان را مي گرفتند ، اما پاسخ من شرمندگي بود وگاهي سكوت  .

اما حقيقت اين بود كه دو گردان از بجنورد ، در عمليات كربلاي 4 وارد عمل شدند ،اما بعلت لو رفتن عمليات ،  در تله دشمن گرفتار و اكثرشان  شهيد شدند.

گردان حزب الله به فرماندهي رجب محمد زاده  و گردان ثارالله به فرماندهي علي طالب زاده.

 در اين عمليات هزاران نفر از بچه هاي خراسان هم شهيد شدند.

هيچ احساسي شرم آورتر از روياروئي با خانواده شهدا را سراغ ندارم آنجا كه تو همرزم فرزندشان بوده اي و زنده اي اما فرزند و جگر گوشه ي آنها شهيد شده يا هنوز خبري از وضعيت آنها ندارند .

كساني كه مي گويند: آنان كه رفتند كار حسيني كردند و ما كه مانده ايم بايد كار زينبي كنيم غلط است . جمله اي براي فرار به جلو است ، عكس العملي در مقابل ترسشان ، پاسخي است براي همراه نكردن كاروان حسين ،  اين يك شعار سياسي شخصي بيش نيست .

كار زينب بسيار سختتر از كار شهداي كربلا بود او در صحنه ي نبرد كربلا بود ، او ميدان دار صحنه تاسوعا و عاشورا بود ، او هزاران بار شهيد شد و زنده گشت ،  او متن زيباي  صحنه صحراي نينوا بود.او دلي به وسعت دل تمامي شهداء كربلا دارد و او...

امروز5 بهمن 1365 است . خبر دادند امروز عيادت كننده مهمي دارم ، خودم را آماده كردم .

او حسين زنده دل بود ، بهترين دوستم ، كسي كه در جبهه و تخريب لشكر ويژه شهدا ، با او پيمان اخوت بسته بودم . وارد اتاقم شد ، از خودم خجالت كشيدم ، به احترامش بلند شدم ، و او را در آغوش گرفتم ؛  دستهايم را در گردنش حلقه زدم و چند دقيقه اي زار زار با هم گريه  كرديم . او زينبي بود كه از صحنه ي نبرد آمده و دلش از آنهمه تلفات تنگ ، حسين ، يكي يكي نام  تخريبچي هائي كه شهيد شده بودند را مي برد و هق هق گريه در  اتاق پيچيده شده بود .

دوستاني كه مدت زيادي كنار هم بوديم ، با هم دوست و رفيق شده بوديم ، مطابق رسم  تخريبچي ها ، با هم پيمان اخوت بسته بوديم كه هر كس رفت و شهيد شد ، شفاعت بجا مانده را بكند.

چند نفر ديگه هم در اتاقم بودند و اشعاري كه در تخربب ميخوانديم زمزمه ميكرديم :

اي شهدا جان به فداي شما – حسيني جان جان به فداي شما

اي شهدا جان به فداي شما – وظيفه جان  جان به فداي شما

اي شهدا جان به فداي شما و.....

 اسامي بعضي از تخريبچي هائي كه شهيد شده بودند را نام  مي برديم و جانمان را تعارف آناني ميكرديم كه جان داده بودند ! هر كدام از اين شهيدان ، خود دفتري خاطرات است ، خاطرات تلخ وشيرين كه در صفحه هاي بعدي ياداشت مي نمايم :

شهيدجعفر رجب زاده

شهيد غلامرضا طلوع

شهيد حسين شعبانپور

شهيد محسن صدري نيا

شهيد سيد مرتضي رضويان( سجاد)

شهيد عليرضاوظيفه

شهيد محمود اكبري

شهيد هاشم بهمن

شهيد سيد مرتضي توجيدي

شهيد عبدالعلي ته بندي

شهيد ابراهيم جعفري

شهيد محمد مهدي جاويد

شهيد حسين داوردوست

شهيد محمد صفري

شهيدعلي اكبر عباسي

شهيد هادي عاقبتي

شهيد محمد عبدالهي

شهيد مهدي غيوري

شهيد قاسم علي مقصودي

شهيد محمد جواد حقيقي

شهيد مجتبي مشكيني

شهيد رمضانعلي هاديان

تعداد زيادي از تخريبچيان ، مجروح شده بودند ، كه داستان مجروحيتشان هم شنيدني است ، بعنوان نمونه :

محمد رضائي سال دوم دبيرستان ، كه در اين عمليات روي مين رفته و پايش از زانو به پائين قطع ميشود و او پاي قطع شده اش را در بغل ميگيرد و داد و فرياد ميكند واز حال ميرود و ساير دوستان اورا به اورژانس ميرسانند .

حسين  دهقان كه از ناحيه ي پا و چشم مجروح ميشود، كه چشم او را تخليه مي كنند .

ناصر گنجعلي از ناحيه پا و چشم مجروح ميشود كه چشم او را هم تخليه مي كنند.

و ....

تصميم گرفتيم به اتفاق جمعي كه بوديم و ساير بازماندگان جبهه ، به خانواده هاي شهدا و مجروحين سر بزنيم و پيكرهائي كه مي آمدند با شكوه تشيع جنازه كنيم . آن دسته از بازماندگان كه از جبهه آمده بودند خبر قطعي شهيد شدن بعضي  از دوستانشان را ميدادنند و مي گفتند در كنار هم بوديم كه قلاني شهيد شد ، منتها جنازه را به علت عقب نشيني سريع نياورده بودند و آنان را در ليست مفقودالاثرها مي نوشتيم . و اين خود مشكل ساز شده بود ، بخصوص كه خانواده آنها بدنبال خبري از عزيزانشان بودند .

در شهر بجنورد ، كوچه و محله اي نبود كه عزادار نداشته باشدوصداي گريه و شيون بلند نباشد .

خيلي ها هم از بچه هاي تخريب لشكر ويژه شهدا يا شهيد شده بودند يا مجروح.

شايد حالا بشود تصوري از شهداي كربلاي حسيني و كار دشوار كاروان زينب را تصور كرد .

آناني كه مانده اند بايد زينبي باشند تا بتوانند كار زينبي كنند .

بر نامه ريزي براي حضوردر مجالس آنها با اين وقت كم و تعداد شهدا و مجروحين كار مشكل و غير ممكني شده بود مخصوصا كه ما بايد به مشهد هم براي تشيع شهداي تخريب مي رفتيم.

شايد در هيچ عملياتي به اندازه عمليات كربلاي4و5 تا بحال اينقدرتلفات نداشته باشيم ، البته به قطع و يقين از خراسان نداشته ايم .

آنچيزي كه تحليلم ميگويد اين است كه نقطه تعادل جنگ ، همين عمليات بود .

استكبار جهاني تصميم گرفته است اين چنگ برنده و بازنده نداشته باشد .

شايد بهترين حالت براي آنان ، نگهداشتن همين وضعيت است .

تلفات نيروئي  ، آنهم كارامدترين  نيروها و تضعيف امكانات مادي و استراتژيك هر دو طرف .

آنها به حق بودن ما و باطل بودن دشمن كاري ندارند . آنها چه بسا ميدانند كه حكومت صدام يك حكومت ديكتاتوري و خطر ناك است و او جبار و متجاوز است . اما به او كمك ميكنند تا شكست نخورد و حالا حالا جنگ ادامه داشته باشد .

من قبلا در عمليات رمضان سال 61 – عمليات مسلم بن عقيل -عمليات كربلاي  2  هم بوده ام ، اما هيچ وجه مشتركي بين اين عملياتها و آنچه در كربلاي 4و5 ديدم ، نمي بينم ، به جز مسلح كردن عراق وحمايت شرق و غرب از اين رژيم ديكتاتوري با كمك مشاوران نظامي .آرايش خاكريز دشمن گوياي اين كمكها بود .

با اين اوضاع ترم تحصيلي هم شروع شده و بايد به دانشكده بروم و ..."""

 

انشاالله ادامه دارد .  

 

روزهائي به رنگ شفق - قسمت دوم

روزهائي به رنگ شفق

 قسمت دوم

مقدمه :

قبل از نوشتن هر قسمت از خاطراتم  ، مقدمه اي كوتاه ، كه منتج از خاطرات آن روزها است مي نگارم  .

ياد روزهائي افتادم كه كلاس مديريت ميرفتيم ، استاد از ما سوال كرد :

 

بزرگترين سرمايه ي يك كشور چيست ؟!

هر كس جوابي داد (هر كسي از ظن خود شد يار من ) : منابع زير زميني – منابع رو زميني – دسترسي به دريا – دسترسي به چهار راه اقتصادي دنيا – نفت – گاز – ميزان بهره وري از منابع – ميزان و درصد نيروي كار جولن - حاكميت اسلامي – دين اسلام  و .....

 

اما هيچكدام جواب سوال نبود ؟!! 

بلكه جواب " اعتماد ملي" بود : اعتماد مردم به مسئولين – مسئولين به مردم – مردم به مردم . اين بزرگترين سرمايه يك كشور است . همان سرمايه اي كه هشت سال جنگ را پيش برد و مردم آهي نكشيدند .و تنها سرمايه اي كه باعث عزت و سربلندي هر كشوري از جمله ايران و ايرانيان هست و خواهد بود .

اين اعتماد ملي جز با صداقت – راستگوئي – عزت نفس – حفظ كرامت انسانها – رعايت حقوق شهروندي – عدالت – امانت داري – دست پاكي مسئولين – و پرهيز از ظلم و جورو ستم بدست نمي آيد .

 "وهيچ خيانتي ، هيچ ضربه مهلكي ، و هيچ تخريبي ، مهلك تر از آسيب به اعتماد عمومي نيست "

با اين مقدمه و تقاضاي " قياس جامعه امروزي با جامعه ديروزي "  اعتماد عمومي مردم امروز با ديروز – اعتماد عمومي به بسيجيان ديروز با امروز – اعتماد عمومي به نظاميان ديروز با امروز – اعتماد عمومي به مديران ديروز با امروز – اعتماد عمومي به حاكميت ديروز با امروز – اعتمائ عمومي به نظام در ديروز و امروز و اعتماد عمومي مردم به هم در ديروز با امروز ، به واگويه ي دفتر خاطرات " روزهائي به رنگ شفق " مي پردازم .

 

ادامه قسمت قبل :

   

" امروز ساعت 8 صبح روز سوم بهمن 1365 است و از 25 ديماه خاطرات را بعلت مجروحيت و روحيه بدم ننوشتم و الان مشغول نوشتن هستم . بعد از يك روز اقامت در نقاهتگاه علي بن ابي طالب اهواز ، من و تعدادي از مجروحين را به بيمارستان يا نقاهتگاه ملاثاني اهواز بردند، آنجا هم مملو از مجروحين بود و رسيدن به اينهمه مجروح ، كاري سخت و غير ممكن .

هنوز همان لباسهاي ميدان رزم را به تن دارم با سر وصورت و لباس مملو از خون ، فقط پاچه ي شلوار پاي راستم را از زانو بريده و جدا كرده اند كه راحتتر به مداوا بپردازند .

حس حوبي ندارم ، بعلت زياد بودن مجروحين و نبودن كادر تخصصي و امكانات پزشكي ،‌خوب رسيدگي نمي شود .

ادم فكر ميكند بي مصرف شده ، تاريخ اعتبارش گذشته ، عليل شده ، دست وپاگير شده ، مزاحم شده ،

به ياد زمزمه ي گهگاهي پدرم افتاد :

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

دگر ز گل پژمرده  كس نگيرد سراغ

با اينكه در عملياتهاي زيادي بودم ، اما باز احساس تكليف ميكردم كه بايد كاري كنم .

چندين بار خواستم بيمارستان را ترك كنم و خودم را به خط برسونم اما موفق نمي شدم .

چندين روز به همين منوال و انتظار گذشت و افراد زيادي در نقاهتگاه شهيد ميشدند .

شبها  مجروحين  با خود حال وهواني داشتند ناله بود ودرد . زمزمه مي كردند ،و اشعاري با خود ميخواندند و بعضي ها هم دم ميگرفتند ، قلم و كاغذ ياراي نگارش اين صحنه ها نيست .

 29 ديماه 1365  ما را آماده مي كنند جائي ديگر ببرند ، اما نمي دانيم كجا .

مجروحيت خود تلنباري از درد و رنج است اما بلاتكليفي آلام و درد و رنج آنان را صد چندان ميكند .

با ماشين مارا به فرودگاه آوردند و انگار بايد سوار هواپيما شويم .

درد با خوشحالي توامان شده بود ، كه آخ جان ، براي اولين بار سوار هواپيما ميشويم .

سوار يك هواپيماي باري بدون صندلي شديم .مجروحين بيشتر با بلانكارد بودند .هواپيما با صلوات از زمين بلند شد سروصداي وحشتناكي داشت . شرح وضع پرواز اين هواپيماي باري ، خود يك داستاني است . حالا شما اوج گرفتن ، چرخيدن و نشستن هواپيماي باري را با بار مجروحين در نظر بگيريد كه چقدر دهشتناك است.!

بعد از ساعتي هواپيما به زمين  نشست و باز با ماشين هاي حمل مجروح ما را از فرودگاه خارج كردند و بعد از ساعتي رفتن ، وارد شهر تفت يزد شديم . مردم زيادي به استقبال آمده بودند و دنبال ماشين ميدويدند و شعار ميدادند وابراز احساسات ميكردند . اينهمه ارادت و خلوص نسبت به رزمندگان جاي شعف و خرسندي دارد  .اين نشان از اعتماد بين نظاميان و مردم و علاقه ي و دوستي و محبت مردم به رزمندگان را ميرساند . 

ما وارد بيمارستان موسي بن جعفر شهر تفت شديم. مشخص بود بيمارستان تازه است چون بسيار شيك و تميز بود و شايد با ورود ما دارد  افتتاح ميشود .

احساس كردم بعد از 5 روز مجروحيت و دربدري ، نجات پيدا كرديم و تكليفمان مشخص شد .

در بدو ورود ،اول آنهائي كه ميتوانستند دوش بگيرند را زير دوش بردند و آنهائي كه جراحت سنگين داشتند را با دستمال تميز ميكردند . من هم دوش گرفتم ، انگار چند ده كيلو سبك شدم . لباس بيمارستان  را پوشيدم و مانند يك بيمار روي تخت خودم رفتم و دراز كشيدم و آهي كشيدم  ، آهي از رفع آنهمه سختي و بلا تكليفي .

پزشكان و پرستاران به سرعت به كارشان ميرسيدند . انگار مجروح نديده بودند . از اين همه بيمار گيج شده بودند

نوبت من شده ، پزشك معاينه ام كرد گفت بايد سريع دبريدمان زخم شود و زخمايش پانسمان و دستور آنتي بيوتيك درماني و تعويض مرتب زخم ها را دادند .

بعد از دستور پزشك ، نوبت پرستاران شد كه به جان زخمايم افتادند تا دستور پزشك را اجرا كنند .

 روز 30 ديماه 1365 وساعت ملاقات شروع شد . مردم شهر تفت يزد ، دسته دسته با گل و شيريني به عيادت ما آمدند مردم اين ديار آنقدر مهربان هستند كه مجروحين را و روحيه آنان را التيام مي دادند.

تكه كلامشان با ما اين  جمله بود :" خوبيد انشاالله بهتر بشيد " و ما هم به نوبه ي خود كلي شرمنده شديم .

بعضي هاشون كنارتخت مان مي نشستند تا خاطراتمان را بگوئيم ، از جنگ و عمليات بگوئيم ، انگار آنان هم در صحنه نبرد بودند انگار يكي بوديم و چيزي باعث جدائي ما نبود . ما هم تعريف ميكرديم ، گاهي ضمن تعريف عمليات ميخنديديم و گاهي گريه ميكرديم وخنده و گريه ي ما و آنان هماهنك بود هيچ احساس غربتي به ما دست نميداد و اصلا آنان را مزاحم استراحتمان نمي ديديم .

اعتماد مردم به رزمندگان از هر گروهي كه بودند ، بيسجي يا ارتشي ، سپاهي يا انتظامي  ، در چشمانشان  موج ميزد ، همه در آغوش مردم بودند ، همه در كنار هم و هميار هم و همدم هم بودند ، ذره اي جدائي و غريبي احساس نميكردي .

به يكي از عيادت كنندگان كه خيلي دوست داشت برايم كاري بكند وتعارف ميكرد ،  شماره تلفن منزل را دادم كه خبري به خانواده برساند و گفتم كه بگويد از همه سالمترم و هيچ چيزم نيست و خواهش كردم كه خانواده را آرام كند .تقريبا همه مجروحين همين كار را ميكردند .

 يكم بهمن 1365 ، ساعت 10 صبح ، بعضي از روحانيون ومسئولين يزد و شهر تفت  به عيادت ما آمدند ، احساس كردم يك نفرشان از دكتر ، جوياي احوال من شد ،‌ چون دنبال اسم و فاميل من مي گشت؟

چند نفر به اتفاق دكتر به بالينم آمدند ، حال منو و وضعيت مجروحيتم را سوال كردند . دكتر داشت توضيخ ميداد كه دو عمل جراحي در پيش دارند ، يكي تركش چانه شون كه متاشفانه روي عصب است و ديگري ساق پاي راستشون .

انها هم توضيحاتي دادند و با بقيه مجروحين هم عيادت و احوالپرسي كردند . موقع رفتن يكيشون آمد وبمن گفت : آقا خيلي ناراحت وضعيت شماست الحمدالله وضعتون خوبه ، و من خبرتون را ميرسونم .

بعد از رفتن آنها ، دكتر با حالتي خاص پيشم آمد و گفت : عمل هاي شما را كنسل كرديم . شما در مشهد و يا تهران با امكانات بهتر و بيشتري سرو كار داريد ، آنجا بقيه  درمان را انجام بديد .

امروز 3 بهمن 1365 است  . يك بليط هواپيما به مقصد مشهد با مبلغ 6000 هزار تومان خرج كرد ، به اضافه يك شلوار- يك بلوز- يك ژاكت – يك زير پوش – يك شورت – يك جفت جوراب –يك جفت كفش بمن دادند و گفتند لباساتو سريع عوض كن كه بايد برويد فرودگاه و از آنجا به مشهد.بيمارستان را به مقصد فرودگاه ترك كردم ،

اين سري هواپيمامون مسافركش بود و صندلي داشت و شيك بود و من هم به لطف جنگ ، اولين باري بود كه سوار هواپيماي مسافري ميشدم و آن رو تجربه ميكردم ، بازم ميگن جنگ بده !!و  ...

بعد از ساعتي در ميان شوق و همهمه و گريه نزديكانم ، در فرودگاه مشهد بودم . داداشم كه پزشك علوم آزمايشگاهي بود  گفت : ساكت ووسايل شخصي ات را از جبهه فرستادن و شايع شده شهيد شدي ، هواي آقاجون و مامان را داشته باش ،آنها در بهت و حيرت فرو رفته و باران اشك امانشان نميداد . آنها را بغل كردم و سراپايشان را غرق بوسه كردم. گفتم آقا جان ، آن اذاني كه در گوش من زمان حركت به جبهه خواندي ، منو به آغوشت برگردند و او خدا را شكر ميكرد .

از آنجا جهت مداوا به سمت بيمارستان امام حسين عليه سلام حركت كرديم ""

 

انشاالله ادامه دارد

روزهائي به رنگ شفق

روزهائي به رنگ شفق 

مقدمه : 

روزهائي به رنگ شفق ، ياداشت هاي روزانه ي  حضورم در جبهه  است . اولين حضورم ، سال1361 بود ،  آنموقع من سال اول دبيرستان را تمام كرده بودم و 15 سال و 6 ماه سن داشتم . درست هم سن الآن وحيد پسرم . ساير حضورم به سالهاي 1365. 1366 و 1367 بر ميگردد ، كه دانشجوي پزشكي بودم . خدا را شكر كه از دوران مدرسه تا دبيرستان و دانشگاه  جزء شاگردهاي ممتاز بودم و  باعث مباهات پدر و مادرL بودم .

روزهائي به رنگ شفق خاطرات يادداشت روزانه اي  است كه در جبهه در دفترچه ي  خاطراتم نوشنه ام . بنا براين قلم نگارش شده ، همان شيوه ي سال هاي  بي آلايشي دوران نوجواني وجواني است و خالي از اشكال نحواهد بود .

اگر مجال يابم ، قصد واگوئي  آن خاطرات را در اين وبلاگ دارم واز خداوند توفيق نگارشش را مي نمايم .

ديماه خاطره دو عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5  در سال 1365 است . آن موقع من تازه دانشجوي پزشكي شده بودم و بايد بهمن ماه 65 در دانشگاه حضور مي يافتم . انگيزه نگارش خاطراتم بخاطر اين بود كه، چند روز قبل ، پيامكي از طرف بهمن شيردل به موبايلم رسيد ،  كه منو به ياد كربلاي 4 و 5  انداخت و او نيز از كساني بود كه نقش زيادي در اين عملياتها داشت و ديدنش ، يادآور صدها شهيد است . واين پيامك مرا باخاطراتم به كنجي خلوت كشاند .

دفتر خاطراتم را مي آورم و در چند نوبت  ، دلنوشته هايم را ميخوانم ، بغض گلويم را مسدود كرده و تصاوير دوستان و هم رزمان نيز ، به آن بغض مي افزايد .دفتر خاطرات را مي بندم و راه مسدود شده گلويم را با هق هق گريه باز ميكنم . نميخواهم خاطر پسرم وحيد كه سال دوم دبيرستان است و جزء شاگردان ممتاز دبيرستان ، و همچنين دخترم كه سال اول راهنمايي و همسرم مكدر شود . با خود خلوت ميكنم و از خداوند مدد مي جويم . امااين روزها هوايي كه تنفس ميكنيم با هواي آن روزها فرق دارد. جو فرهنگي ان روزها با اين روزها متفاوت است . انسانها و آدمهايش فرق كرده اند .  روحيه هاي مردم و مسئولان حكومتي با ان زمان تفاوت دارد ، آن زمان جسم افراد مجروح بود و كسي دنبال زندگي مادي نبود اما روحشان شاداب و سالم و با صداقت و با صفا بود . اما امروز روحشان مجروح و آزرده است و در آن صداقت و كرامت و خلوص نمي بيني اما ظاهرا جسم شان سالم و بشاش و فربه و زندگيشان پر زرق و برق  .

آن روزها همه  يك رنگ بودند ، منيت نبود ، كدورت نبود ، رياست پرستي اگر بود ناچيز بود  ، نفاق و دو روئي نبود ، نقاب برصورت و صيرت اكثر مردم و مسئولين نبود و اگر بود مشخص و تابلو دار بود ، اكثرا بوي راستي و صداقت و خلوص ميدادند  . مردم خوبي بوديم ، حق و حقوق ديگران را محترم مي شمرديم ، ظلم نمي كرديم ، دنبال حق بوديم ، انگيزه ها رنگ و بوي خدايي داشت . خدا هم با ما بود ، ما هم با خدا بوديم .

ان روزها هفتاد رنگ به يكرنگ تبديل شده بودو آن رنگ خدا بود و رضايت خدا ، امروزه آن يك رنگ  به هفتاد رنگ  مبدل شده ، ساز خدايي زدن زياد شده ، انسان هاي غير مصوم ساز خدائي زدند ، منيت ها و حب نفس ها زياد شده ، نفاق ،نقاب دوستي زده و دوستي هاي دوران جنگ ، به بايگاني ها سپزده شده ، همه همه چيز را براي خود ميخواهند و حربه دروغ و تهمت وغيبت و افترا فراوان شده ، نامردي جاي مردانگي  را گرفته و بي اخلاقي و بي آبرويي ،‌ مردان فرهيخته را به كنج عزلت كشانده و ترس تمام وجود آزاد مردان را گرفته و عبرتهاي عاشورا و فلسفه قيام عاشورا وارونه شده ، اسلام پوستين وارونه پوشيده و ..

خلاصه  خداي آن روزها با خداي اين روزها خيلي فرق كرده ، خداي آن روزها  ، امروز رنگ باخته ومتفاوت شده و كسي با او سروكاري ندارد !!! .

پس قبول كنيد نوشتن خاطرات ديروز در  امروز سخت و بس دشوار و ناممكن گشته و انگشتان دست رمق تايپ آن را ندارد .مهمتر از همه خودم هم تغيير كرده ام ، حوصله جستجوي حق را ندارم ظلم هم ببينم جرات نهي ندارم ، با نامردمي و نامردي خو گرفته ام و نسبت به ظلم ظالمان بي تفاوتم و ....

اما : با ياد آوري يك جمله از حضرت زينب آن شاهد و بازيگر روز تاسوعا وعاشورا ،و تكرار آن جمله ، انرژي ميگيرم .و آنگاه تصميم  ميگيرم كه بنويسم . آنجا كه سوال ميكنند عاشورا را چگونه ديديد، پاسخ ميدهد :  آنرا در اوج زيبائي ديدم . اوج زيبائي.

حال آنچه اكثر منبريان و مداحان و سخنوران و غزلسرايان  نقل عاشورا ميكنند واقعا به تصوير كشيدن همان اوج زيبائي است ؟؟!! يا دكاني براي پر كردن جيب هاي گشاد و انحراف از فلسفه ي قيام امام حسين و نديدن آن زيبائي .   

و اما :" روزي به رنگ شفق" 

" الان ساعت 3 بامداد 25 ديماه 1365 است و با خوابي كه ديدم با اضطراب و وحشت بيدار ميشوم ، داخل سنگر كوچكي با سقف كوتاه و كيسه گوني پر از خاك ، و من 20 سال سن دارم . خواب ديدم ساق پاي راستم به پائين مانند خورشيد ميدرخشد و عين مين منور كه عمل كرده باشد روشنائي ميدهد و با وحشت از خواب بيدار ميشوم . الان هوا بسيار سرد و رطوبتي است . من بصورت بسيجي و داوطلبانه به جبهه آمده و در گردان تخريب لشكر ويژه شهدا ، و بعنوان تخريبچي مشغول هستم . شايد اين خواب بخاطر نوع كارم و مخاطرات و عوارض آن باشد كه ميديدم  و شايد بخاطر قطع پا و يا دست  تخريبجي باشد و يا شايد ...

اين توجيهات افكارم را قانع نميكند ، انگار سرنوشت من قطع پايم مي باشد و خداوند همينقدر از من بيشتر قبول نكرده و ...  

 بيرون از سنگر ميروم هوا بسيار سرد است ، خودم را به تانكر آب مي رسانم ، وضو ميگيرم و به سنگر بر ميگردم ، يك ساعتي تا اذان صبح باقي مانده و مشغول  خواندن نماز شب  مي شوم . حالم با شبهاي قبل فرق دارد ، انگار از سوي خدا پس خورده ام ، دلم حسابي شكسته و آزرده خاطرم ، مي خواهم با خدا رك و پوست كنده صحبت كنم ، راضي نيستم . دلم به قطع عضو راضي نيست ،اما اين نمازم با ساير نمازهايم متفاوت است . حسابي ترسيده بودم  ، نه از مرگ كه مرگ به لحاط كاريم هضم شده بود و آرزويم بود ، بخاطر معلوليتم و احتمال تقض  عضو و قطع پايم .با تمام وجودم و با تمام خلوصم از خدا فقط شهادت را طلب كردم و گفتم : خدايا منو با معلوليتم امتحان مكن . قبول دارم مردود شده ام . يا شهادت يا سلامت . خدا را قسم ميدادم و زار زار گريه ميكردم.

خدايا من شهادت ميخواهم نه امتحان معلوليتم را . خدايا تحمل ديدن پدر و مادرم را با اين معلوليت ندارم و خدا را به خون شهدا و بردن نامها آنان قسم  ميدادم .

*حسين زنده دل  همرزم  - دوست – برادر و همشهريهم است و الآن در يك سنگر در خط مقدم شلمچه ،  حسين نيز مانند هميشه براي نماز شبش بيدار شد و اما بعد ... 

اذان صبح شد ، نماز صبح هم خوانده شد . و بعد از خواندن قرآن ،به حسين گقتم ، حسين جان ، اين قرآن ونامه سربسته  وآن وسايل شخصي ام را در كوله مي گذارم ، زحمتش باشما ، بقرست پشت خط تا تحويل خانواده ام داده شود .

نمي دانستم به بهترين دوستم كه پيمان اخوت و برادري بسته بودم چي مي گقتم ، فقط فهميدم دستهايمان در گردن هم قفل شده وداريم زار زار گريه ميكنيم و او مي گفت مگه چه خبر شده ؟. چه خواب ديدي ؟ رسم دوستي و برادري اين نيست . مگه امروز قراره چه اتفاقي بيفته ؟ چي شده ؟ نامرد نارفيق ... من تو را تنها نميذارم . هر ماموريتي پيش آمد با هم ميرويم . بهم قول داديم اگر امروز ماموريتي پيش امد با هم برويم .

حسين از كنار من تكان نمي خورد و با هم قران ميخوانديم و منتطر ابلاغ ماموريت بوديم ، ساعت 10:30 دقيقه صبح شد . نمي دانم  چطور حسين لحظه اي از من جدا شد . يكهو از بيرون سنگر صدائي شنيدم تخريبچي تخريبچي . بيرون آمدم . گفتند ماموريت داريد . سريع حاضر شويد ، دنبال حسين گشتم ، پيدايش نكردم . حاضر شدم و بيرون از سنگر رفتم . گفتند  بايد دو نفر باشيد ، زودتر . اين بود كه يكي از دوستان تخريبچي ديگرم  ، بنام  سيد كاظم حسيني سريع آماده شد و راه افتاديم . ما دو نفر تخريبچي  به اتفاق دو نفر از بچه هاي اطلاعات عمليات راه افتاديم .ماموريت شناساني منطقه عملياتي و ميدان مين و ايجاد راهكار براي  زدن معبر و عبور گردانهاي عملياتي بود .

داشتيم بين خط خودمان و دشمن با لحاظ تمام مسائل امنيتي و استتار راه  ميرفتيم تا به منطقه ي مورد نظر برسيم . يك آن صدائي و احساس كردم پرواز ميكنم و درختان نخل زير پايم است و ديگر هيچي نفهميدم  .

نميدانم چقدر زمان گذشت ، وقتي بخود آمدم كه با صورت روي زمين درازكش بودم و پاي راستم از ساق به پائين و صورتم مي سوخت . ياد خوابم افتادم  . يواش دستم را پائين بردم و پاي راستم را لمس كردم . ديدم مشكلي نيست . پايم را تكان دادم ديدم  باز مشكلي ندارد فقط تركش به ساق پايم خورده  ، انهم درست به همان نقطه اي كه خواب ديده بودم و نيز تركشي به چانه ام . خدا را هزاران بار شكر كردم .بعد از اطمينان از خودم ، سرو صداي رزمندگان مي آمد كه كمك مي خواستند و عده اي با بلانكارد به سمت ما ميدويدند .

به اطرافم نگاه كردم .  گلوله توپ 120 ميليمتري  درست خورده بود جلوي پاي من ، زمين جلوي من گود شده بود . خيزان به عقب چرخيدم ،  تمام بدن سيد كاظم حسيني  را غرق خون و لباسش را تكه تكه ديدم  ، خودم را به او رساندم ، اما انگار خوابيده ،  همانجا  شهيد شده بود  . دو نفر بچه هاي اطلاعات عمليات هم شهيد شده بودند .

سرو صدائي بر پا بود ، نيروهاي كمكي رسيدند و ما را به پشت خط خودمان بردند ، آنهم زير باران تير و خمپاره . شهدا ومن را پشت تيوتا گذاشتن و تيوتا با سرعت را ه افتاد . پشت تيوتا ، صورتم را به صورت سيد كاظم چسباندم و با صداي بلند عربده مي كشيدم و او را صدا مي زدم اما او شهيد شده بود . من را به نقاهتگاه علي بن ابي طالب رساندند و تحويل دادند و شهدا را هم بردند . بعد از مداوا ، تازه بخود آمدم كه چه شده و من كجا ي كار هستم . در ميان انبوهي از مجروحين . شنيدم قراره ما را به جائي ديگر ببرند . گريه امانم نمي داد ، نيروهاي پزشكي فكر ميكردند بخاطر مجروحيتم ناراحتم ، منو دلداري ميدادند : برادر تو كه زنده اي !! از تمام مجروحين هم حالت بهتره ، چرا اينقدر بي تابي ميكني ؟ اما من كار خودم را مي كردم . و به آنها گفتم براي خودم گريه ميكنم .بعضي هاشون ميحنديدند !!

به خدا مي گفتم : خدايا چقدر زود خام شدي ؟ چه خوب به 50% حرفام جامه عمل پوشاندي ؟ من خواستم معلول نباشم اما تومنوعليل كردي ؟ خوب بلدي دل بسوزوني ؟

به ياد سيد كاظم بودم و آن خانواده اش ، پدر پير و فرسوده و گيسوان سپيدش ، مادر رنجكشيده و چشم براهش ،

كاش جاهامون را ميتونستم عوض كنم . خاطرات آمدنش به شهر بجنورد و ميزبانيش مانند فيلم از ذهنم ميگذشت . روز 25 ديماه 1365 اينگونه برايم رقم خورد "

*- حسين زنده دل در سال 67 به فيض شهادت نائل شد

انشاالله ادامه دارد .